
يه مشت نمک
روزي شاگرد یک راهب پير از او خواست که
برايش یک درس بياد
ماندنی بدهد. راهب
از شاگردش خواست کيسه نمک را
پيش او بياورد، بعد
یک مشت از
آن نمک را داخل ليوان نيمه
پري ريخت و از او خواست
آن
آب را سر بکشد. شاگرد فقط توانست
یک جرعه کوچک از آب
داخل ليوان را بخورد،
آنهم بزحمت.
|
|
|
|
|